پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

76

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

حسين همى آن شب سلاح راست همىكرد و با خود شعرها مىخواند و علىّ بن الحسين بيمار بود و به خيمه اندر خفته بود و شعر پدر همى شنيد . بگريست و زنان همه بگريستند و زنان بانگ برداشتند . حسين گفت : مگرييد كه دشمن شاد شود . پس حسين سر بر آسمان داشت و گفت : يا رب ! تو دانى كه با من بيعت كردند و بشكستند . يا رب ! تو داد من از ايشان بستان . امام ، سپس اصحاب خود را فرا خواند و به آنان فرمود : آنچه بر شما بود كرديد و من شما را نه به حرب آوردم ، و ما اندكىايم و ايشان بسيارند ، و من از جان خويش نوميد شدم و شما را از خود برآوردم ، هر كه خواهيد بشويد . ايشان گفتند : يا ابن رسول اللّه ! ما روز رستخيز پيش جدّت چه حجّت آريم كه فرزند او را به جايى چنين در دست دشمنان بگذاريم ، و ما جانها پيش تو فدا كنيم . و براى لحظاتى چشمان امام را خواب فرا مىگيرد و رسول خدا ( ص ) را ملاقات مىكند : و حسين يك زمان به خواب اندر شد و پيغامبر را ( ص ) ديد كه گفت : يا حسين ! هيچ غم مدار كه فردا شب با من باشى . حسين چون از خواب درآمد ، اميد از جان خويش برداشت . پس چون روز ببود نماز بكرد . در اينكه روز عاشورا ، روز جمعه بوده است ترديدى وجود ندارد : روز آدينه بود ، روز عاشورا ، عمر بن سعد سپاه را بياراست و به حرب آمد . « 1 » امام در صبح روز عاشورا به هنگام صف آرايى دشمن براى آغاز نبرد ، از يك رسم ديرينهء اعراب در جنگ سود مىجويد و به جاى آنكه بر اسب سوار شود بر شتر جمّازه‌اى مىنشيند و فرا روى سپاه دشمن قرار مىگيرد تا دشمن بداند كه امام در آن لحظه تصميم به جنگ ندارد و براى كار ديگرى در برابر لشكر دشمن قرار گرفته است : حسين از اسب فرود آمد و بر جمّازه‌اى نشست و پيش صف اندر آمد چنان كه همهء لشكر عمرسعد او را بديدند و خطبه كرد و گفت : يا اهل كوفه ! من دانم كه مرا اين سخن سود ندارد و ليكن من بگويم تا حجّت خداى عزّ و جلّ بر شما بُوَد ، و عذر خويش بگويم پيش از آنكه كارى افتد . پس گفت : اى مردمان ! شما همه مىدانيد كه من پسر فاطمه بنت رسول اللّه‌ام و پسر علىّ بن ابى طالبم -

--> ( 1 ) . همان ، ص 705 و 706 ( آبخور : محلّ گرفتن آب از شط ، راه ورودى فرات ؛ حىّ : قبيله ) .